|
حرف ارمیا:گل من/ دل سنگمو ربودی/تو بدون قسم به مشرق/آخرین معشوق تو بودی
|
ادامه مطلبو بخون
اولین جمعه ی بهار.روز جمعه الصلیب و میگم.کلیسا رنگ و بوی خاصی
داشت.توی این جمعه بود که عیسی مسیح خداوند رو تو جلجتا به
صلیب میکشند.آه . یاد اون همه ظلمی افتادم که عیسی به خاطر ما
متحمل شد.چه مظلوم و چه پاک و چگونه پر از گناه.
اون روز دلم گرفته بود.اومدم در مقابل صلیب زانو زدم چند نفر دیگه هم
اونجا زانو زذه بودن.
ناگهان عطر خاصت منو متوجه خودش کرد.سپیده؟ اون برگشته؟
در جلو چشمان حیرت بار جمع درکنار من زانو زدی و با من دعا کردی
و اشک میریختی و موقع بلند شدن به من آهسته گفتی:
امشب . بعد از کلیسا . جای همیشگی.منظور از جای همیشگی
کافی شاپ روبروی کلیسا مریم بود .البته از کلیسای پروتستان ما
تا اونجا ۴۵ دقیقه ای راه بود.
روبروی من در کافی شاپ نشستی.من به تو میگم سپیده تو دیوونه ای
تو به من میگی یعنی تو نیستی؟من مکث میکنم میگم : چرا . هم
دیوانه و هم خسته.
سپیده رو نگاه میکنم . میبینم روی صورتش جای زخمه یه لحظه از
کوره در میرم و بلند میگم بالاخره اون حمید نامرد.... سپیده میگه
مانو . خواهش میکنم .میگم کجاس .میگی یک هفته رفته.
میگم چرا این کارو کردی؟ تو که اونو میشناختی؟ سپیده تو چشام
نگاه کرد و گفت نمیدونی؟ من داشتم آب میشدم.سپیده ....
گفتم : حالا میخواهی چکار کنی. حالا که یک ماه ازدواج کردی.
گفت یعنی نمیدونی؟من میدونستم سپیده خیلی خره و همچنان منو
دوس داره.ولی گفتم نه: گفت اومدم برای آخرین بار ببینمت.
گفتم یعنی اینکه دیگه نمیخوای منو ببینی؟ گفت : نمیتونمم.
من به نقشه اون پی برده بودم.با این حال گفتم:
آره . حمید هر چی باشه الان شوهر توست . باید بری سر خونه و
زندگیت.اونم درست میشه.من میتونم کمکت کنم....
سپیده برای آخرین بار در چشمانم نگاه کرد..........
فردای آنروز سمیرا خواهر سپیده خبر خود سوزی سپیده را به من داد.
و این ارمیا بود که خود را مقصر میدانست چرا که کسی را دلباخته
خود کرده بود . ارمیا خسته تر از همیشه در خود میسوخت...
جمعه الصلیب ۱۳۷۶ . درست پارسال عید.
امیر رفت . خسته هم رفت.کجا رفتن مهم نیست مهم اینه که رفت.
دیگر امیر خسته ای اینجا نیست و نمینویسد.باید می رفت.
خودش خواسته بود.تمام امیدش این رفتن.
ولی من آمدم.
من ارمیا هستم..
و اما مرگ مهم نیست.این تولد است که توجه میخواهد. هر روز
می آیند.و میروند.رفتنها را ندیده بگیر و به آمدن ها بنگر.و این
ارمیا است که مینویسد.
ارمیا استاد امیرخسته و در عین حال عاشق امیر.ارمیا یک مدیوم.
و ارمیا:
مرگ امیر خسته
ارمیا معلم عشق امیر.ارمیا ناظر امیر.ارمیا منظور امیر.
و مینویسم و خواهم نوشت از:
عشق و فراق و وصال.عرفان . متافیزیک
و چشم به راه شما عزیزان هستم که با شاخه هایی از گل مریم
به دیدار من می آیید و با نظرات هدفمند خویش ارمیا را هدایت
مینمایید.
خاک پای همه شما سروران سرمه ی چشمان ارمیا.
و اما اگر میخواهی بدانی ارمیا کیست؟برو به ادامه مطلب
یکی از هزاران نیرویی را که انسان داراست آموزش بدهم...
ماند و ...
عریان نوشتم.این شعرو هنوز تو انجمن نخوندم ولی اینجا نوشتم تا
شما دوستان عزیز نظر بدیدو...
برای گیتار آکوردش و دراوردم.این آهنگوبا4/4(16bit)بزنيد. تقديم به تو
حرفهایی را که میزدی یادت نیست و تو اوج ناباوری٫همانروز
جن. به حر حال اگر دیده باشید که هیچ ولی اگر ندیده اید مسلما
چیزهایی در باره این موجودات شنیده اید.
همانطور که میدانید یک دنیا به موازات دنیای ما وجود دارد که دانشمندان
به آن بعد چهارم یا متافیزیک یا برزخ میگویند.من لیست موجوداتی را
که تا به حال توسط انسان کشف شده بهمراه اطلاعاتی از این موجود
ات را در اینجا نوشته ام و اگر میخواهید ان را مطالعه کنید به ادامه
مطلب رجوع کنید . نام اولین موجودی که در آنجا زندگی میکند...
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند. مرگ چیست؟گور چیست؟
چقدر تلخ و ترسناک بود...
خواستم تو بیایی تا هق هق کنم بر شانه هایت ازدحام تنهایی را
در پهنای دستهایت و برایت برقصم
به ساز و آواز حول انگیز غروبهایم را.
خواستم قناری ها زا تو دانه دهی تا از تو بیاموزند قسمت نور را
آنچنان که ماه با من تکرار کرد.
اما همان لحظه که خواستنم را با لهجه ی وحشی ها تلفظ کردم
فهمیدم که حضورت چنگال وهمی بیش نیست که مرا به سخره ی
به تو عادت کردن میکشاند.
میدانی! میدانی!
از امروز تمامی پنجره ها زا پرده می آویزم تا دیگر دامی برای رهیدن
نباشد. چونکه مسافرم.
مسافرم...
روز من تار و غمم شد یارم دیگر ای دوست مده آزارم
از غم و جور زمان دلخونین تب من داغ که گویی نارم
دردلم نیست امیدی به سحر پر کشید از قفس من سارم
همه آرامش من آن گل بود از قضا آن گل من شد خارم
تو بدین گونه ی سرخم منگر بهر تو سیلی زدم رخسارم
تا کجاوتابه کی شکوه امیر؟ من از این عمر گران بیزارم
am سرنوشتمون یکی Bb هر دومون مسافریمam
تازه از راه رسیدم Dm هنوزم خسته ی رام am
همسفر تنها نرو Bb بزار تا منم بیام am
سخته دل کندن از این G شهر و دل بستگی ها
موندن از خونه جدا am با همه خستگی ها
جون به لبهام رسیده تا به کی در به دری G
زخم غربت رو تنم am که باید بازم بری
Dm بزار تا خستگی از E این تن خسته بره am
Dm سقف دل بستگی از E شهر دل بسته بره
دوستان این آهنگ خیلی قشنگ که کل زندگی من توی اون خلاصه
میشه رو میتوانند با ریتم slow rock اجرا کنند.سلامت باشید.
من آن دختر کولی هستم. و تو را نیز میشناسم.تویی که در عشق
کولی هستی.
تویی که سنگدلی. عاشق نمیشوی.و وای از آن روزی که عاشق
شوی.بیا و مرا در آغوش بگیر. بیا امروز به من عشق بورز.
بیا تا به تو اثبات کنم لیاقت عشق پاک تو را دارم.
بیا تا به تو اثبات کنم از اینکه عاشق چون منی هستی هرگز
پشیمان نمیشوی.
بیا تا به تو اثبات کنم از اینکه دست از رقبا شسته ای هرگز پشیمان
نمیشوی . زیرا من عشق آنان را نیز به تو خواهم داد.
بیا تا اثبات کنم ... .
بیا ای مرد کولی.من همان زنی هستم که در عشق کولی تر از
من را نمی یابی.
(مموشت)
در زمانی که وفا
قصه برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی
به چه کس باید گفت
با تو انسانم و خوشبخت ترین