تبليغاتX
ارمیا عاشقی از مشرق
حرف ارمیا:گل من/ دل سنگمو ربودی/تو بدون قسم به مشرق/آخرین معشوق تو بودی
معشوقه ارمیا ...

ادامه مطلبو بخون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

مدتها بود ندیده بودمت.چه در آنجا که باید می دیدمت و چه در کلیسا.

اولین جمعه ی بهار.روز جمعه الصلیب و میگم.کلیسا رنگ و بوی خاصی

داشت.توی این جمعه بود که عیسی مسیح خداوند رو  تو جلجتا به

صلیب میکشند.آه . یاد اون همه ظلمی افتادم که عیسی به خاطر ما

متحمل شد.چه مظلوم و چه پاک و چگونه پر از گناه.

اون روز دلم گرفته بود.اومدم در مقابل صلیب زانو زدم چند نفر دیگه هم

اونجا زانو زذه بودن.

ناگهان عطر خاصت منو متوجه خودش کرد.سپیده؟ اون برگشته؟

در جلو چشمان حیرت بار جمع درکنار من زانو زدی و با من دعا کردی

و اشک میریختی و موقع بلند شدن به من آهسته گفتی:

امشب . بعد از کلیسا . جای همیشگی.منظور از جای همیشگی

کافی شاپ روبروی کلیسا مریم بود .البته از کلیسای پروتستان ما

تا اونجا ۴۵ دقیقه ای راه بود.

روبروی من در کافی شاپ نشستی.من به تو میگم سپیده تو دیوونه ای

تو به من میگی یعنی تو نیستی؟من مکث میکنم میگم : چرا . هم

دیوانه و هم خسته.

سپیده رو نگاه میکنم . میبینم روی صورتش جای زخمه یه لحظه از

کوره در میرم و بلند میگم بالاخره اون حمید نامرد.... سپیده میگه

مانو . خواهش میکنم .میگم کجاس .میگی یک هفته رفته.

میگم چرا این کارو کردی؟ تو که اونو میشناختی؟ سپیده تو چشام

نگاه کرد و گفت نمیدونی؟ من داشتم آب میشدم.سپیده ....

گفتم : حالا میخواهی چکار کنی. حالا که یک ماه ازدواج کردی.

گفت یعنی نمیدونی؟من میدونستم سپیده خیلی خره و همچنان منو

دوس داره.ولی گفتم نه: گفت اومدم برای آخرین بار ببینمت.

گفتم یعنی اینکه دیگه نمیخوای منو ببینی؟ گفت : نمیتونمم.

من به نقشه اون پی برده بودم.با این حال گفتم:

آره . حمید هر چی باشه الان شوهر توست . باید بری سر خونه و

زندگیت.اونم درست میشه.من میتونم کمکت کنم....

سپیده برای آخرین بار در چشمانم نگاه کرد..........

فردای آنروز سمیرا خواهر سپیده خبر خود سوزی سپیده را به من داد.

و این ارمیا بود که خود را مقصر میدانست چرا که کسی را دلباخته

خود کرده بود . ارمیا خسته تر از همیشه در خود میسوخت...

جمعه الصلیب ۱۳۷۶ . درست پارسال عید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

سلام به همه دوستان.

امیر رفت . خسته هم رفت.کجا رفتن مهم نیست مهم اینه که رفت.

دیگر امیر خسته ای اینجا نیست و نمینویسد.باید می رفت.

خودش خواسته بود.تمام امیدش این رفتن.

ولی من آمدم.

من ارمیا هستم..

و اما مرگ مهم نیست.این تولد است که توجه میخواهد. هر روز

می آیند.و میروند.رفتنها را ندیده بگیر و به آمدن ها بنگر.و این

ارمیا است که مینویسد.

ارمیا استاد امیرخسته و در عین حال عاشق امیر.ارمیا یک مدیوم.

 و ارمیا:

مرگ امیر خسته

ارمیا معلم عشق امیر.ارمیا ناظر امیر.ارمیا منظور امیر.

و مینویسم و خواهم نوشت از:

عشق و فراق و وصال.عرفان . متافیزیک

و چشم به راه شما عزیزان هستم که با شاخه هایی از گل مریم

به دیدار من می آیید و با نظرات هدفمند خویش ارمیا را هدایت

مینمایید.

خاک پای همه شما سروران سرمه ی چشمان ارمیا.

و اما اگر میخواهی بدانی ارمیا کیست؟برو به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ارمیا 

با سلام.در این تاپیک که آخرین تاپیک امسال است قصد دارم تسلط بر

یکی از هزاران نیرویی را که انسان داراست آموزش بدهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

آفریدگارا اگر تنهایی من رضای توست٫قسم به نامت تا ابد تنها خواهم

ماند و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

دیشب آخرین شعرم که به صورت ۴پاره است را با عنوان بوسه با تن

عریان نوشتم.این شعرو هنوز تو انجمن نخوندم ولی اینجا نوشتم تا

شما دوستان عزیز نظر بدیدو...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ارمیا  | 

داشتم این آهنگ و گوش میکردم دیدم حرفایی که میزنه حرف دل منه.

برای گیتار آکوردش و دراوردم.این آهنگوبا4/4(16bit)بزنيد. تقديم به تو 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

تو بازی دنیا سختی های زیادی رو کشیدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

و در روز اول ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست. ولی افسوس که فراموشکاری و

حرفهایی را که میزدی یادت نیست و تو اوج ناباوری٫همانروز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

تا حالا شده موجودی ترسناک را ببینید که مال این دنیا نباشه؟ مثل

جن. به حر حال اگر دیده باشید که هیچ ولی اگر ندیده اید مسلما

چیزهایی در باره این موجودات شنیده اید.

همانطور که میدانید یک دنیا به موازات دنیای ما وجود دارد که دانشمندان

به آن بعد چهارم یا متافیزیک یا برزخ میگویند.من لیست موجوداتی را

که تا به حال توسط انسان کشف شده بهمراه اطلاعاتی از این موجود

ات را در اینجا نوشته ام و اگر میخواهید ان را مطالعه کنید به ادامه

مطلب رجوع کنید . نام اولین موجودی که در آنجا زندگی میکند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 


1

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ارمیا  | 

چه لغت بیمناک و شور انگیزی!

اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند. مرگ چیست؟گور چیست؟

چقدر تلخ و ترسناک بود...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

 

خواستم تو بیایی تا هق هق کنم بر شانه هایت ازدحام تنهایی را

در پهنای دستهایت و برایت برقصم

به ساز و آواز حول انگیز غروبهایم را.

خواستم قناری ها زا تو دانه دهی تا از تو بیاموزند قسمت نور را

آنچنان که ماه با من تکرار کرد.

اما همان لحظه که خواستنم را با لهجه ی وحشی ها تلفظ کردم

فهمیدم که حضورت چنگال وهمی بیش نیست که مرا به سخره ی

به تو عادت کردن میکشاند.

میدانی!  میدانی!

از امروز تمامی پنجره ها زا پرده می آویزم تا دیگر دامی برای رهیدن

نباشد. چونکه مسافرم.

مسافرم...

 

روز من تار و غمم شد یارم            دیگر ای دوست مده آزارم

از غم و جور زمان دلخونین             تب من داغ که گویی نارم

دردلم نیست امیدی به سحر         پر کشید از قفس من سارم

همه آرامش من آن گل بود            از قضا آن گل من شد خارم

تو بدین گونه ی سرخم منگر           بهر تو سیلی زدم رخسارم

تا کجاوتابه کی شکوه امیر؟            من از این عمر گران بیزارم        

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 


سلام.
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه... عمری اگر باقی بود
طوری از کنارزندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان.
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پرازهوای تازه باز نیامدن است
٬اما تو لااقل حتی هر وحله گاهی هرازگاهی
ببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمایل شقایق نیست.
راستی خبرت بدهم خواب دیدم
خانه ای خریدم
بی پرده
بی پنجره
بی در
بی دیوار
هی بخند...
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
ازفراز کوچه ما میگذرد.
باد بوی نامه های کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نه ...مموش جان ؟            نامه ام باید کوتاه باشد
٬ساده باشد
بی حرفی از ابهام ا آینه
از نو برایت می نویسم :
حال همه خوب است
اما تو باور نکن.

خودش آمده بود كه بميرد 
زندگي هميشه منتظر است
كه ما نيز زندگاني باشيم
نه خيلي هم
همين سهم تنفسي كافي ست
قدر ترانه اي تمام
طعم تكلمي خلاص
عصر پانزدهمين روز
از تير ماه تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود كه بميرد
بي پر و بال از آب مانده اي
كه انگار مي دانست
ميان اين همه بي راه رهگذر
تنها مرا
براي تحمل آخرين عذاب آدمي آفريده اند
خودش آمده بود كه بميرد
نه سر انگشتان پير من و نه دعاي آب
هيچ انتظاري از علاقه به زندگي نبود
هي تو تنفس بي
ترانه ي ناتمام
تكلم آخرين از خلاص
ميان اين همه پنجره كه باز است به روي باد
پس من چرا
كه پياله ي آبم هنوز در دست گريه مي لرزد ؟
خودش آمده بود كه پر ... كه پرنده
كه پنجره باز بود و
دنيا ... دور

__________________
+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

 am همسفر تنها نرو          تو بزار با هم بریم Dm

 am  سرنوشتمون یکی    Bb هر دومون مسافریمam

 تازه از راه رسیدم                  Dm هنوزم خسته ی رام am

 همسفر تنها نرو                   Bb بزار تا منم بیام am

 سخته دل کندن از این       G  شهر و دل بستگی ها 

 موندن از خونه جدا   am         با همه خستگی ها

 جون به لبهام رسیده         تا به کی در به دری G

 زخم غربت رو تنم       am    که باید بازم بری

 Dm بزار تا خستگی از       E این تن خسته بره  am

 Dm سقف دل بستگی از           E شهر دل بسته بره

 

 دوستان این آهنگ خیلی قشنگ که کل زندگی من توی اون خلاصه

 میشه رو میتوانند با ریتم slow rock اجرا کنند.سلامت باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ارمیا  | 

به کنارم بیا و از من فرار مکن.

من آن دختر کولی هستم. و تو را نیز میشناسم.تویی که در عشق

کولی هستی.

تویی که سنگدلی. عاشق نمیشوی.و وای از آن روزی که عاشق

شوی.بیا و مرا در آغوش بگیر. بیا امروز به من عشق بورز.

بیا تا به تو اثبات کنم لیاقت عشق پاک تو را دارم.

بیا تا به تو اثبات کنم از اینکه عاشق چون منی هستی هرگز

پشیمان نمیشوی.

بیا تا به تو اثبات کنم از اینکه دست از رقبا شسته ای هرگز پشیمان

نمیشوی . زیرا من عشق آنان را نیز به تو خواهم داد.

بیا تا اثبات کنم ... .

بیا ای مرد کولی.من همان زنی هستم که در عشق کولی تر از

من را نمی یابی.

                     

                      

                                    (مموشت)

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

 

 

                   در زمانی که وفا

               

                                    قصه برف به تابستان است

     

                   و صداقت گل نایابی

                             

                                         به چه کس باید گفت

                         

                      با تو انسانم و خوشبخت ترین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ارمیا  | 

 

SongCode.blogfa